زمان جنگ کارش مکانیکی
بود. در ضمن ناشنوا هم بــود. پسر عموش غلامرضـا
که شهــید شد … عبدالمطلــب سر قبــرش نشست، بعد با زبـون کــرولالی خودش، با ما حــرف می زد. ما هم می گفتیم: چی می گی بابــا؟! محلـش نذاشتیــم، هرچی سر و صــدا کرد هیـچ کس محلش نذاشت. دید ما نمی فهمیــم، بغل قبر شهید با انگــشت، یه دونه قبــر کشید … روش نـوشت: شهید عبدالمطلــب اکبری، بعد به ما نــگاه کـرد، خندید، ما هم خــندیدیـم. گفتیم شوخیـش گرفتــه، دید
همه ما داریم می خنــدیم، طفلک هیچ
برچسب:
نویسنده: باران افشاری
تاريخ: چهارشنبه
11 فروردين
1400 ساعت: 22:15