خرید بک لینک
جشن پتو برای ستاره کردستان!
چراغها که روشن شد، دیدیم محمود کاوه است که نشسته بود وسط! همه سر به زیر و خجل شدیم. این لبخند و خنده شهید کاوه بود که تحویل بچهها میشد و همه به صرف یک لیوان چای میهمان لبخند مهربانانه کاوه.
سردار شهید «محمود کاوه»

هنوز برایش میسوزم
سالهای سال است که در فراق دوست و همرزمم محمود کاوه حسرت میخورم. هر کسی ممکن است تعبیر و احساس خاصی نسبت به کاوه داشته باشد اما برای من فراق و مظلومیت است. همیشه گفتم و میگویم هنوز بعد از این همه فیلم و کتاب درباره کاوه، فقط تا سال 60 درباره وی روایت شده است. بعد از عملیات قائم آل محمد(ص) با شهید صیاد شیرازی آمدند سپاه مشهد. صحبتها حول محور عملیات بود. آخر جلسه آمد سمت من و گفت بیا بریم کردستان، نمیدانم چه شد که دلیل و استدلال آوردم که نه و جنوب هستم و از این حرفها ... همین نه گفتن داغ دلم شد تا امروز.

آنقدر که برای داغ محمود میسوزم، برای برادر شهیدم که در اسارت زیر گوش افسر و بازجوی عراقی زد و بعد افسر کلت رو از کمرش کشید و تیر مستقیم تو سر برادرم زد نمیسوزم. شاید بگم برای برادر شهیدم، یک پنجمی که برای کاوه حسرت و آه میکشم دل نسوزاندهام. داغ محرومیت از دیدار محمود و آن نه گفتن و رفتن و دور شدن سالهاست که مرا میرنجاند و هرچه زمان بیشتر میگذرد هجوم بیامان غمها هم بیشتر و بیشتر میشود.

برچسب: نویسنده: باران افشاری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 1:38

صفحه بندی